حكيم ابوالقاسم فردوسى

833

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همى زد سرش را بران كوه سنگ * چنين تا بر آمد زمانى درنگ سپاهى بروبر بباريد تير * بپاى آمد آن كوه نخچير گير و زان جايگه تيز لشكر براند * تن اژدها را هم انجا بماند بياورد لشكر بكوهى ديگر * كزان خيره شد مرد پرخاشخر بلنديش بينا همى دير ديد * سر كوه چون تيغ و شمشير ديد يكى تيغ زرّين بران تيغ كوه * ز انبوه يك سو و دور از گروه يكى مرده مرد اندران تخت بر * همانا كه بودش پس از مرگ فر ز ديبا كشيده برو چادرى * ز هر گوهرى بر سرش افسرى همه گرد بر گرد او سيم و زر * كسى را نبودى بروبر گذر هرانكس كه رفتى بران كوهسار * كه از مرده چيزى كند خواستار بران كوه از بيم لرزان شدى * بمُردى و بر جاى ريزان شدى سكندر بر آمد بران كوه سر * نظاره بران مرد با سيم و زر يكى بانگ بشنيد كاى شهريار * بسى بردى اندر جهان روزگار بسى تخت شاهان بپرداختى * سرت را بگردون برافراختى بسى دشمن و دوست كردى تباه * ز گيتى كنون بازگشتست گاه رخ شاه ز آواز شد چون چراغ * از ان كوه برگشت دل پر ز داغ [ ديدن اسكندر شگفتيها به شهر هروم ] همى رفت با نامداران روم * بدان شارستان شد كه خوانى هروم كه آن شهر يك سر زنان داشتند * كسى را دران شهر نگذاشتند سوى راست پستان چو آن زنان * بسان يكى نار بر پرنيان سوى چپ بكردار جوينده مرد * كه جوشن بپوشد بروز نبرد چو آمد بنزديك شهر هروم * سر افراز با نامداران روم يكى نامه بنوشت با رسم و داد * چنانچون بود مرد فرّخ نژاد بعنوان بر از شاه ايران و روم * سوى آنك دارند مرز هروم سر نامه از كردگار سپهر * كزويست بخشايش و داد و مهر هرانكس كه دارد روانش خرد * جهان را بعمرى همى بسپرد شنيد انك ما در جهان كرده‌ايم * سر مهترى بر كجا برده‌ايم كسى كو ز فرمان ما سر بتافت * نهالى بجز خاك تيره نيافت نخواهم كه جايى بود در جهان * كه ديدار آن باشد از من نهان گر آيم مرا با شما نيست رزم * بدل آشتى دارم و راى بزم اگر هيچ داريد داننده‌يى * خردمند و بيدار خواننده‌يى چو بر خواند اين نامهء پندمند * بر آن كس كه هست از شما ارجمند ببنديد پيش آمدن را ميان * كزين آمدن كس ندارد زيان بفرمود تا فيلسوفى ز روم * برد نامه نزديك شهر هروم بسى نيز شيرين سخنها بگفت * فرستاده خود با خرد بود جفت چو دانا بنزديك ايشان رسيد * همه شهر زن ديد و مردى نديد همه لشكر از شهر بيرون شدند * بديدار رومى بهامون شدند